" />

« May 2006 | Main | July 2006 »

June 29, 2006

snake

snak

snak

photo by: Majid Hajali

June 26, 2006

Esfahan

Esfahan

پل خواجو - زاينده رود - اصفهان

photo by: Ehsan Ghalamchi

June 24, 2006

Chamkhale beach

Chamkhale beach

ساحل چمخاله - گيلان - درياي خزر

photo by: Majid Hajali

June 22, 2006

Arash Sigarchi

Arash Sigarchi

Arash Sigarchi

آرش سيگارچي وبلاگ نويس زنداني در مرخصي

گزارش ديدار با وي را اينجا بخوانيد

June 20, 2006

Mahan

Chamkhale beach

شهر باستاني ماهان - كرمان

photo by: Mohammad Tavakoli

June 18, 2006

Chamkhale beach

Chamkhale beach

ساحل چمخاله - گيلان - درياي خزر

photo by: Majid Hajali

June 16, 2006

Mahan

Chamkhale beach

شهر تاريخي ماهان - كرمان

photo by: Mohammad Tavakoli

June 14, 2006

fun

Chamkhale beach

photo by: Ehsan Ghalamchi

June 13, 2006

beach

abyane city

ساحل تنكابن - تابستان 1383

photo by: Ehsan Ghalamchi

June 10, 2006

abyane city

abyane city

كاشان - شهر باستاني ابيانه

photo by: Majid Hajali

June 8, 2006

sunset in tehran

sunset in tehran

غروب آسمان تهران - بزرگراه چمران

June 7, 2006

snak

snak

مهره اصل مار

photo by: Siamak Ghasemi

June 6, 2006

window

window

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار ميكند
و ميشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست
من از ديار عروسكها مي آيم
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميز هاي مدرسه مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف سنگ را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند
من از ميان
ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي است كه او را
دردفتري به سنجاقي
مصلوب كرده بودند
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم بايد بايد بايد
ديوانه وار دوست بدارم
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آن قدر قد كشيده كه ديوار رابراي برگهاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنها تر از تو نيست ؟
پيغمبران رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند ؟
اين انفجار هاي پياپي
و ابرهاي مسموم
آيا طنين آينه هاي مقدس هستند ؟
اي دوست اي برادر اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت ميشوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود ؟
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟
حس ميكنم كه وقت گذشته ست
حس ميكنم كه لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است
حس ميكنم كه ميز فاصله ي كاذبي است در ميان گيسوان من و دستهاي اين غريبه ي غمگين
حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
حرفي بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

زنده ياد: فروغ فرخزاد

June 3, 2006

no subject

no subject

no subject

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007